تبليغاتX
مهر مهتاب

ساغر می بر کفم نه تا ز بر , برکشم این دلق ارزق فام را

دلم تنگ میشود

وقتی دستانم را می بویم

که بوی دستان گرمت را میدهد

دلم تنگ می شود

وقتی به حلقه ای مینگرم

که تو با امید در انگشتم کاشتی

با امیدی دخترانه

معصومانه!

دلم تنگ می شود

وقتی پشت میز کارم ازفرط خستگی سرم راروی آن میگزارم

یاد شب هایی  می افتم که من درخواب بودم و تو تاصبح خلق می کردی

ومن خواب بودم...

من هر روزتو را میبینم و دلم تنگ میشود

من دلم تنگ می شود!

+ تاريخ 2009/7/26ساعت 15:24 نويسنده پیام |

"کل یوم عاشورا کل عرض کربلا"

(عاشورای غزه) این عبارت معروفیست که  از زمان حملات بی رحمانه و غیرانسانی اسرائیل به این منطقه مظلوم نشین بسیار از زبان تبلیغ شنیدیم.تصادف عجیب این اتفاق باحادثه تاریخی عاشورا (که البته خود حدیث مفصلی است!) موجب شد تا عبارت ترکیبی بالا به سرعت حیات پیداکند.

برطبق اصلی که بر مسلمانها (کلا) و ماایرانیها (خصوصا) حاکم است که میگویند ((آنچه خودداشت ز بیگانه تمنا می کرد)) و یا به عبارتی بهتر همیشه مرغ همسایه برای ما غاز بوده است این بارهم ماجرای غزه مجددا نمک بر زخم خیلی ها ریخت.یکی اینکه فکرکنم این فاجعه غیر انسانی اولین تاثیری که داشت لزوم بسته شدن درب کنفرانس کشورهای اسلامی است که عملا مشخص کرد هیچ کاربردی درایجاد وحدت و حمایت از کشورهای اسلامی ندارد.اصل اصلی جامعه اسلامی که امت اسلامی است همچنان دربایگانی تاریخ خاک خواهد خوردتازمانیکه یاشکم اعراب از پول نفت خالی شود یا زمانی که انشاء الله امام موعود شیعیان ظهور کند!

موردبعدی اینکه به نظر من حمایت از مردم مظلوم یک وظیفه عقلی و دینی و احساسی و عبادیست اما به شرطها وشروطه ها .پزشکان درابتدای شروع خدمتشان قسم می خورند که به وظیفه حرفه ای خود به دور از اینکه بیمارشان از چه قوم و رنگوآیینی است عمل کنند.حمایت از مظلوم هم بایدطبق همین اصل باشد.همان گونهکه امروزدر تمام دنیا مردم آزاده از همنوعان خود در غزه حمایت می کنند حالا هر کس به سهم خود.

مورد سوم اینکه گرچه حملات اسرائیلیان به مردم بی دفاع غزه وحشیانه و جنایت کارانه است ولیکن به نظرمن این بدتراز آنی نیست که حماس در حق مردم فلسطین میکند.کشیدن جنگ به مناطق مسکونی و سپر انسانی ساختن برای مظلوم نمایی به مراتب زشت تر و جنایتکارانه تراز عمل اسرائیل است.اینها همان هایی هستند که در مرگ صدام عذا داری کردند وهمانهایی هستند که گفتند ما براسرائیل پیروزمی شویم همانگونه که یزد بر (امام) حسین این ها عاشورا سازان هستند!

مورد آخرهم اینکه من فکرمیکنم حمایت از تشکیل دوکشوردر کنار هم ورسیدن به صلح کمک بهتری به مردم غزه است تا در فرودگاه تحصن کردن و در خواست اعزام به جایی که ما در انجا دستمان بسته است!!

+ تاريخ 2009/1/12ساعت 14:37 نويسنده پیام |

coming soon

+ تاريخ 2009/1/11ساعت 9:42 نويسنده پیام |

+ تاريخ 2008/10/20ساعت 14:12 نويسنده پیام

روزها حلقه های درد را

در شبهای غمگین زمستان

گره می زنند

باد زنجیرهای جنون را گسسته است

و با دستهایی دراز و نامریی

اندام درختان کاج و بید و سرو را می لرزاند  

تو آمدی

تا حلقه های در هم پیچ خورده زمستانیم باز شود

تو آمدی

و اندام افتاده ام  را در زیر پاهای باد بوسیدی

و برگهای چین خورده ام  را چیدی 

 تو آمدی

 وقتی که عشق هم آغوشی بی رحمانه باد با سرو و بید و کاج بود

 و شعر هماهنگ کننده واژه های پوچ و بی معنا

 تو آمدی

 وقتی که درد دست در دست زمستان

 استخوانهای سینه ام را می شکست

 و با تمسخر لالایی میخواند

تو آمدی

و اکنون چشم در چشم تو به امید می نگرم

چشم از من بر ندار

اگر چشمانت را ببندی چشم هایم تنها می ماند

تنها می ماند

تنها می مانم

تو بمان تو ماهی ماه من

شب ها وقتی ماه می تابد من وضو می گیرم

در حوضی که تنها تصویر تو در آن شناور باشد

وقتی ماه می تابد من توی دفتر مشقم تمرین عشق می کنم

و هزار بار می نویسم

(سروناز ماه است)

ماه من بوی یاس می دهد 

شب ها وقتی که ماه می تابد

من تمام روحم را در دست می گیرم

وبا پاهای برهنه ام می دوم تا ملکوت سروناز

و ققنوس وار روحم را در مهر این باقی مانده عشق خداوند آتش می زنم

تا تولدی تازه یابم... 

این وبلاگ به همیشه تاریخ سپرده خواهد شد وشایدحتی وبلاگ نویسی من, ازهمه ی دوستانی که در مدت این یکسال و نیم وبلاگ نویسی نوشته ها و درونم را خواندند و مرا خواندند طلب حلالیت می کنم ,شمارا به گرم ترین عشق ها و عمیق ترین دوست دارنده ها می سپارم یا حق!

پی نوشت:این اولین قالبی بود که توش نوشتم وآخریش هم هست

همینجوری!

+ تاريخ 2008/10/15ساعت 7:38 نويسنده پیام

 

و من ميان دو پرتگاه زاده شدم . روي باريك ترين راه ممكن ، ميان دو دره . روي پل ، پلي به پهناي يك قدم . پلي به اندازه ي يك نفر . پل صراط !

و من ميان دو پرتگاه بزرگ شدم . اولين گريه ، خنده و اولين قدم ! مادرم گفت : راه بيفت . گيج نگاهش كردم. روي اين لبه ؟ گفت : ما همه همين جا راه افتاديم . تا آنجا كه ميديدم پل بود . تا آنجا كه ميديدم به همين باريكي و تا آن جا كه ميديدم دره ها دهان گشوده بودند . دست سردم را گرفت : روي اين لبه بايد خورد ، خوابيد ، كار كرد ، عشق ، نفرت ، زندگي ..... گفت : قدم بردار . التماسش كردم : همراهم بيا ، از رو به رو مرا بگير . چشمهايش خيس بود : بايد پشت سر بمانم ، تقدير ، تنهايي جاودانه است . پا برداشتم وناگهان خودم ماندم و تقدير جاودانه ي تنهايي و راه كه تا پايان باريك ميماند.....و زندگي ميان دو دره آغاز شد .

دره ها در دو سويم انباشته بود . پر از آدم هاي بي اندام . مردماني كه در هر سقوط چيزي از دست داده بودند. آدم هاي بي اندام . بي چشمهايي كه ببينند ، بي گوشهايي كه بشنوند ، بي دستي براي لمس و بي پايي براي رفتن . روي پل ، هر قدم يك انتخاب بود وقتي خيلي آسان مي شد به انباشت دره ها پيوست . هر قدم انتخاب بود . انتخاب ديدن ، شنيدن ، لمس كردن ، رفتن و آن پايين ، پايين تر از داشتن اينها ، زندگي آرام ميگذشت .

كاش لااقل ميشد در جا زد . ايستاد و از هر تصميمي طفره رفت . وقتي قدم برندارم ، نه ترس لغزيدن هست ، نه خطر پا اشتباه گذاشتن . كاش ميشد در جا زد . اما روي پل به پهناي يك قدم ، ايستادن ، افتادن است .

فقط وقتي روي پل ميماني كه يك پايت روي آن باشد و پاي ديگرت بالا رفته باشد تا جايي جلوتر فرود آيد . اگر ايستاده اي و فكر ميكني چه خوب ! چه راحت ! چه ثباتي ! ... خوب سلام ! به دره ي ما خوش آمدي ! چون آن بالا هميشه رعشه هاي خوف هست ، هميشه لرزه هاي شوق ! آن بالا اسفندوار بايد جز بزني . از شوق خوف ، از خوف شوق !

و من ميان دو پرتگاه راه ميرفتم . ميترسيدم كم بياورم . آي كسي شوق برساند شوق ! تا بهشت ، تا پايان خيلي راه مانده . صبوري كنم ؟ خط پايان كه پايان است ، اين قدم را بگو چطور بردارم ؟ و آن اتفاق عجيب ! اتفاق آيا هميشه بايد چيزي باشد كه آن بيرون بيافتد ؟ يك سوال كه ناگهان ، وقتي اصلا منتظرش نيستي ميرويد ، مگر اتفاق نيست ؟ و اتفاق يك سوال بود و سوال عجيب :

بهشت آياجايي براي ديدن است يا خود ديدن ؟ جايي براي شنيدن يا خود شنيدن ؟ جايي براي لمس كردن يا خود لمس كردن ؟ و بهشت آيا جايي براي رفتن است يا خود رفتن ؟ بهشت آيا بعد از اين قدم است يا خود اين قدم ؟

ميترسيدم كم بياورم ، ميترسيدم تا پايان راه صبوري نكنم . پا برداشتم و بهشت ديدن دورم حرير بست . جوي شد ، درخت ، سايه ، تخت . بهشت شنيدن ، آواز خواند و بهشت رفتن ! كي دلش ميخواست بماند ؟ ..... روي پل هر قدم ، يك انتخاب بود و پل تا ابديت ادامه داشت .

فكر كن تو داري جان ميكني آنجا ، در ورطه ي آن انتخاب ها ، در لرزه ي آن قدم ها ، شوقت را نفس نفس ميزني ، پشيماني هايت را گريه ميكني و بعد بفهمي بعضيها دستشان را داده اند به كسي و آن كس بلد راه بوده است و كساني خيلي از راه را نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب بردتشان ، حالت گرفته ميشود . نه ؟

بي قانوني ! فكر كردي اقلا ديگر توي اين راه ؟ و عشق اين جا قانون است و عشق مجاز است براي يك شبه رفتن . براي نرم و بي ترديد رفتن . فقط ميماند همين كه دستي كه ميگيري بلد راه باشد . فقط ميماند همين دست كه يك جوري بايد داد دستشان .

به سختي رسيده بود به ضريح . از لاي آن همه جمعيت و فشار . حالا هول شده بود . نمي دانست براي چي آمده جلو . كنارش زن روستايي تكه چادرش را كند . كشيد به چشمهايش و گره زد دور يكي از قفلهاي طلايي: دخيل يا سلطان يا ابا الحسن يا علي ابن موسي الرضا دخيل !

به خودش نگاه كرد . چي داشت براي دخيل بستن . فكر كرد واي چي ميشد اگر روح را ميشد آويخت اينجا .

از فكر آويختن روح ناآرام به جايي دلش غنج رفت . خسته بود از بس اين سنگين را با خودش كشيده بود . آويختن روح ! تصميمش را گرفت . مثل همان زن خيسش كرد ، گرفت كف دست ، مثل پيشكش كه ببرند

گره اش زد : دخيل يا سلطان ..........

جا مانده بودند پشت سري ها . تند رفته بود . كلي از راه را . نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب !

+ تاريخ 2008/10/11ساعت 22:51 نويسنده پیام

 آینده با تمام وسعتش از آن ماست ، نه حال با تمام حقارتش

  آینده حال میشود ، گذشته میشود ......

 و تو می گندی بی آنکه حتی آینده را بو کشیده باشی

+ تاريخ 2008/10/11ساعت 22:41 نويسنده پیام